تبليغاتX
فيلم نگار

 و خدايي که دراين نزديکي است...

نگاهي به فيلم «يک تکه نان» ساخته کمال تبريزي

1-‌کمال تبريزي کارگرداني است که همواره سعي کرده است با حفظ دغدغه هاي مذهبي و مومنانه اش، به فيلمهاي خود رنگي از معنويت ببخشد. اگر چه به تمام فيلمهاي او مي توان از زاويه «مفاهيم ديني» نگريست، ولي دغدغه هاي معنوي او در برخي فيلمهايش، نمود بيشتري داشته است. آن سکانس از فيلم «ليلي با من است» را به ياد آوريد که صادق (پرويز پرستويي) در نهايت استيصال از پنجره به بيرون نگاه مي کند و تا چشمش به کلمه (ا...) مسجد مي خورد به ياد خدا افتاده و به آسمان نگاه مي کند.
فيلم «يک تکه نان» نيز بسط و گسترش، همين يک سکانس است، فيلمي که انسانها را به برقراري يک ارتباط قلبي و بي واسطه با خداوند دعوت مي کند. البته تبريزي سعي کرده است در کنار اين دعوت، مضاميني چون معجزه، سير و سلوک عرفاني وعوام زدگي مردم را هم دستمايه جديدترين فيلمش قرار دهد.
در «يک تکه نان» بانمايندگان دو گونه متفاوت از دينداري روبروييم. پفشاري «کربلايي کاظم» بر حفظ ظواهر و نوع کنش هايش بيانگر مشي «مصلحت انديش» او در دين‌ورزي است. کربلايي احتمالا" نماد همان «زاهد ظاهر پرستي» است که «حافظ» بارها درباره اش سخن گفته است. دقت کنيد که چگونه از سرغرور به «قيس» نگاه مي کند و حتي به خاطر اينکه «قيس» بر کفن مادرش امضا زده او را نکوهش مي کند.
کربلايي معجزه «حافظ قرآن شدن عزيز» را باور ندارد چون خودش با مرارت «قرآن» را حفظ کرده است. ولي با اين حال کفن مادرش را آورده تا در صورت واقعي بودن ماجرا، از اين اتفاق بهره مند گردد. در سکانسي ديگر او پول موتورسوار و صاحب سوپر مارکت را کامل پرداخت نمي کند، آن‌هم دقيقا زماني که قرار است به سفر حج برود و مي خواهد از مردم حلاليت بطلبد. همچنين است ماجراي قهر او با برادرش و کينه اي که از اقوامش بر دل دارد.
«قيس» دقيقا در مقابل «کربلايي کاظم» قرار مي‌گيرد و نحوه رفتار مذهبي اش از جنس «دينداري معرفت انديش» است. سکوت و کم حرفي «قيس» نشان از آرامش دروني او دارد. او دل از تعلقات دنيوي بريده است و اهداي کفش، درآوردن لباس و رفتنش به طرف امامزاده، فقط براي «زيارت» است نه «شفا گرفتن» و «ديدن معجزات». بين نماز خواندن «قيس» و «کربلايي» زمين تا آسمان فاصله است. اجراي مناسک و آداب از طرف «قيس» معلول کمال تجربيات ديني اوست و نه علت آن. عشق الهي در درون «قيس» چنان اشتياق و جوششي پديد آورده است، که با تمام وجود به سجده مي رود و با معبودش راز و نياز مي کند. ايمان و يقين او به درجه اي رسيده که مي تواند با ماوراي اين عالم ارتباط برقرار کرده و با امور متعالي مواجهه داشته باشد، مواجهه اي که گاه تا حد مشاهده معجزه هم پيش مي رود. (بينا شدن پسر نابينا، شفاي پاي دختر، حفظ قرآن، نزول نان و عسل)

2-‌اگر به فيلمهاي معنوي و انديشمندانه علاقه منديد، حتما فيلم «يک تکه نان» را ببينيد. «يک تکه نان» چند لحظه و تصوير جذاب و دلنشين دارد، اگر چه اينها تضمين کننده موفقيت يک فيلم نيستند. زيرا براي خلق يک فيلم خوب، به مجموعه اي از مولفه هاي مختلف نياز است، ولي يقينا «يک تکه نان» ارزش تماشا را دارد و وجود پاره اي از ضعفها و نقايص فيلم، دليل بي ارزش بودن آن نيست.
فيلم چند سکانس تأثير گذار دارد: نخست، رفتن مردم به «برزه‌کوه» و غفلت از خود امامزاده و هجوم عده اي کاسبکار و منفعت طلب که مي خواهند نفع اقتصادي ببرند. دوم، ديالوگ سومين پيرمرد عارف که مي گويد: مردم مدتهاست راه امامزاده را گم کرده اند، و لقمه را دور سرشان مي چرخانند (مسيري که قيس از طريق آن به امامزاده مي رسيد، کوتاهتر است). سوم، نماز خواندن قيس که در حقيقت ترجمان بصري شعر سهراب سپهري است. «قيس» حضور لطيف خدا را در جاي جاي طبيعت احساس مي کند (و خدايي که در اين نزديکي است/ لاي اين شب بوها ،پاي آن کاج بلند).
او در هنگام نماز خواندن، خودش را جزئي از طبيعت فرض مي کند، و تمام موجودات را در حال گفتگو با خدا مي بيند (من مسلمانم/ قبله ام يک گل سرخ / جانمازم چشمه، مهرم نور/دشت سجاده من. و همين معنويت و لطافت اوست که کربلايي را به تعجب وا مي دارد (در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف/سنگ از پشت نمازم پيداست)

3- فيلمنامه «يک تکه نان» عناصر و مصالح لازم براي تبديل شدن به يک فيلم مطرح را داراست، ولي از چند جا ضربه مي خورد.
«يک تکه نان» در تعريف فضاي کلي قصه، سردرگم است. در ابتداي فيلم از چند مونتاژ موازي استفاده شده است اما تصاوير پراکنده اين بخش (دختري که پايش لنگ است، جواناني که قرار است استخدام شوند، کربلايي که قرار است «به برزه کوه» رود، اتومبيل گروهبان فتاح و سربازش، سوپرمارکتي که در آن همه چيز يافت مي شود و...) جلوي پيشرفت خط اصلي داستان را گرفته و مخاطب را خسته مي کند.
علاوه بر اين خرده روايت‌هاي فيلم، کارکردي ندارند و انگار فقط جهت اتلاف زمان و پرکردن لحظات،در خط اصلي قصه گنجانده شده اند.
مثلا به ماجراي پنچر شدن ماشين، که فقط رسيدن آن سه نفر به «برزه کوه» را به تأخير مي اندازد و هيچ نقش ديگري ندارد.
ماجراي برگشتن کربلايي و دوباره پشيمان شدنش نيز همين جاست که شکل مي گيرد، که البته مي توان کل آن را از داستان حذف کرد.
شايد گفته شود، تنها شدن «قيس» براي آن است که با آن دو پيرمرد عارف برخورد کند. در حالي که گنجاندن داستان فرعي پنچر شدن ماشين بدين منظور هم نمي تواند تمهيد مناسبي باشد، چرا که «قيس» پيش از اين به بهانه آب آوردن هم تنها شد و با فرشته اول برخورد کرد.
استفاده زياد از نماي دور هم به يک عادت و قرارداد نانوشته شده در فيلمهاي معناگرا از جمله «يک تکه نان» تبديل شده است، حجم لانگ شاتهايي که در اين فيلم از پيچ جاده و ماشين و گوسفندان و گاري و کوه و... مي بينيم، آنقدر زياد است که گاه براي تماشاگر آزار دهنده مي شود.

4- در «يک تکه نان» دو قطب مختلف در مقابل هم قرار مي گيرند اما نگاه تبريزي به شخصيت «کربلايي» تا حدودي مهربانانه و محافظه کارانه است. در حاليکه جنبه هاي منفي شخصيت «کربلايي»، قابليت پررنگ‌تر شدن را داشتند. در صورتي که اين اتفاق مي افتاد، تضاد دو قطب بيشتر مي‌شد و اين تضاد مي توانست کشش دراماتيک داستان را بالا برده و تاثير گذاري غافلگيري کربلايي را بيشتر کند.
صحبت درباره «دلايل برخورد محافظه کارانه» فيلمساز با «کربلايي» هم بحث مفصلي است که در اين مجال نمي گنجد.

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 2:10 |

 

 

                                                 هزار راه نرفته

                                 نگاهی به پرونده بازیگری هانیه توسلی

 

 

 

عامه مردم او را با نام وفا مي‌شناسند. از نظر بينندگان پرشمار تلويزيون، چندان اهميتي ندارد که هانيه توسلي در کارنامه‌اش 9 فيلم سينمايي و 2 فيلم کوتاه و چند جايزه بازيگري دارد. مهم اين است که او توانسته در ايام تعطيلات نوروز با يک مجموعه جذاب و پرکشش هر شب مخاطبان جعبه جادو را سرگرم کند.

 ايفاي نقش در چنين برنامه پرمخاطبي بيش از هر چيز نشان از هوشمندي هانيه توسلي دارد، او مي‌داند که پس از کسب چند موفقيت حرفه‌اي، بايد کمي هم چاشني «شهرت» را به پرونده بازيگري‌اش اضافه کند. او خوب مي‌داند در شرايط امروز سينماي ايران، براي بالارفتن از پله‌هاي ترقي، در معرض ديدبودن، حضور پررنگ‌داشتن و شناخته‌شدن چقدر تاثيرگذار است. ظهور يکباره او را بايد يک اتفاق در حوزه بازيگران زن دانست. اتفاقي که اگر رخ نمي‌داد، چند سال ديگر را با همان ستاره‌هاي قديمي و نقش‌هاي کليشه‌شده‌شان سرمي‌کرديم. حاصل کار هانيه توسلي در سينما 9 فيلم بلند است. عجيب آنکه هيچکدام از اين 9 فيلم آثار چندان مطرحي نيستند. حداقل اينکه کارگردانهاي چندان نام آشنا و پرسابقه‌اي ندارند. خيلي که دقت کنيم، مي‌توانيم نامهاي متوسطي چون سامان مقدم، کمال تبريزي و فريدون جيراني را از بقيه جدا کنيم. با اين حساب هنر توسلي اين است که توانسته با فيلمهاي متوسط و معمولي به بلوغ ستاره‌شدن برسد، کار دشواري که همتايان او از پس انجام آن برنيامده‌اند.

کارنامه هرکدام از ستارگان سينما را که بررسي کنيم، به يک نقطه عطف برمي‌خوريم، آن نقطه عطف حضور در فيلمي است که يا کارگردان بازيگرسازي داشته، يا فيلمنامه‌اش داراي شخصيت‌هاي پيچيده و جذاب و ماندگاري بوده و يا اينکه محصول کار به هر دليلي فيلم تحسين‌شده‌اي از آب درآمده است. ولي در مورد هانيه توسلي هرچقدر که بگرديم، چنين نقطه عطفي پيدا نمي‌کنيم. او در اين 6 سال در يک مسير تقريبا يکنواخت و ممتد حرکت کرده است و ثمره‌اش کارنامه بدون اوج و فرودي شده که در آن تعدادي فيلم معمولي از کارگردانهاي عموما تازه‌کار به چشم مي‌خورد.

 

 شايد بعضي‌ها بخواهند «شام آخر» او را به فيلم قرمز و موقعيت محمدرضا فروتن و هديه تهراني تشبيه کنند. در اين قياس بايد چند نکته را مدنظر قرار داد. اول اينکه فروتن و تهراني بازيگران نقش اول قرمز بودند و به تنهايي تمام بار دراماتيک فيلم را بر دوش داشتند، حال آنکه توسلي در شام آخر زير سايه بازيهاي دو بازيگر قدر يعني آتيلا پسياني و کتايون رياحي، خيلي به چشم نمي‌آيد. دوم اينکه کاراکترهاي قرمز به شدت بديع، پيچيده و ماندگار بودند و شام آخر چنين خصوصيتي نداشت. از همه اينها گذشته شام آخر فيلم مطرحي نبود و نتوانست موفقيتهاي قرمز را براي جيراني تکرار کند. هانيه توسلي اگرچه در 9 فيلم بازي کرده و هميشه بازي‌هاي درخشانش موردتوجه منتقدان قرار گرفته، ولي هنوز تا رسيدن به جايگاهي که استحقاقش را دارد، راه درازي در پيش دارد. او چند برگ برنده را پيش خودش نگه داشته، بازي در فيلمهاي کارگردان‌هاي صاحب نام مي‌تواند پتانسيلهاي شناخته نشده او را آزاد کند.

 

 از غريبه تا وفا، حرکت بر يک خط ممتد و صاف

 مجموعه وفا عمل خوبي براي بروز استعدادهاي او ايجاد کرد. وفا فيلمنامه‌اي انسجام نيافته و دو پاره داشت. ترکيب يک تم عاشقانه و يک مضمون پليسي جاسوسي که هانيه توسلي در مرکز ثقل پاره اول قرار گرفت و توانست شخصيت يک زن مقتدر و در عين حال عاطفي را منعکس کند. او حاضر شد به ژوبين درس بدهد، به اين خاطر که نمي‌خواست، ژوبين فکر کند ارتباط با آدمي از ديني ديگر براي او يک خط قرمز به حساب مي‌آيد. هنگامي هم که به ژوبين جواب مثبت داد، فقط به اين خاطر که سماجت، صداقت و پايمردي او برايش به اثبات رسيده بود.

 سريال وفا توليد شتاب‌زده و سردستي داشت تا آنجا که در هنگام فيلمبرداري قسمت‌هاي اول، هنوز نگارش فيلمنامه به اتمام نرسيده بود و همين موضوع کار بازيگران را هم دشوار مي‌کرد. با اين حال نقش‌آفريني تاثيرگذار هانيه توسلي يکي از مولفه‌هاي پرمخاطب‌شدن مجموعه وفا بود. او مي‌گويد: بعد از وفا به راحتي نمي‌توانم در شهر بچرخم. براي دومين بار است که چنين اتفاقي مي‌افتد پس از پخش سريال غريبه از تلويزيون هم چهره‌ام براي مردم شناخته شده بود. مدتي بعد من را فراموش کردند. تا اينکه وفا دوباره مرا به يادشان آورد.

 

 هانيه توسلي با بازي در سريال غريبه در سال 79 وارد دنياي بازيگري شد. يک سال بعد در فيلم کوتاه «روي جاده نمناک» (مهدي کرم‌پور) حضور يافت و با اين فيلم جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن را از اولين جشنواره سينماگران جوان دريافت کرد.

 

 «شام آخر» اولين حضور حرفه‌اي و جدي او در عرصه بازيگري سينما بود. با بازي هانيه توسلي تصوير دختري روان پريش و عصبي بر پرده نقش مي‌بندد که در جدالي عاطفي با مادرش، هم او را مي‌کشد و هم پسر مورد علاقه‌اش را. توسلي در فيلمي که داستانش، آميزه‌اي از عشق و جنون و قتل است بازي حسي و برونگرايانه‌اي ارائه مي‌دهد و اولين قدمش را محکم برمي‌دارد. در فيلم اثيري (محمدعلي سجادي) در قالب دختر نقاشي فرو مي‌رود که با خودش درگيري دروني دارد و بايد حس ترس و وحشت را به مخاطب القا کند. او يک سال بعد در فيلم «شب‌هاي روشن» (فرزاد موتمن) حضور يافت و بازي سرد و زيرپوستي‌اش مورد توجه واقع شد. توسلي در فيلم معناگراي «گاهي به آسمان نگاه کن» (کمال تبريزي) هم مثل اکثر فيلمهايش نقش دختري پرشور و شاداب را بازي مي‌کرد. با اين تفاوت که هانيه «روح» بود و شخصيتي فانتزي داشت.

 

در نيمه اول سال 84 فقط يک فيلم از او به نمايش درآمد. فيلم «جايي براي زندگي» (محمدرضا بزرگ‌نيا) که اولين تجربه توسلي در سينماي دفاع مقدس به شمار مي‌آمد. ولي در نيمه دوم سال دوباره نامش بر سر زبانها افتاد، او با حضور در چهار فيلم يک شب (نيکي کريمي) کافه ستاره (سامان مقدم) زمان مي‌ايستد (عليرضا اميني)، عصر جمعه (مونا زندي) پرکارترين بازيگر زن بيست‌وچهارمين جشنواره فيلم فجر نام گرفت. اين چهار فيلم هرکدام يک ويژگي بارز داشتند. «يک شب» اولين فيلم يک ستاره محبوب (نيکي کريمي) در مقام کارگرداني بود. «زمان مي‌ايستد» (عليرضا اميني) فيلمي بود که در آن فقط و فقط يک بازيگر حضور داشت. فيلم سفر غريب زن جوان بارداري را روايت مي‌کند که براي پيداکردن معشوقش، مي‌خواهد به صورت غيرقانوني از مرز رد شود. بازي هانيه توسلي در اين فيلم به راه رفتن در جاده‌هاي کوهستاني و صحبت‌کردن با خودش، جنينش و مرد موردنظر محدود مي‌شود. نقش‌آفريني دشواري که در آن بايد با سکوت ناخوشايند طبيعت که بر فيلم سايه افکنده مبارزه کند.

 فيلم «کافه ستاره» از آن جهت موردتوجه قرارگرفت، که حکايت از جهش خيره‌کننده سامان مقدم نسبت به فيلمهاي قبلي‌اش داشت (البته بعد از افشاي خبر کپي‌برداري او از يک فيلم مکزيکي اين قضيه تا حدودي رنگ باخت ولي «کافه ستاره» همچنان خبرساز و در معرض توجه بود) عصر جمعه هم اولين فيلم بلند يک کارگردان زن جوان محسوب مي‌شد که بسيار هم مورد تحسين قرار گرفت.

 

 هانيه توسلي چند سال پيش به خاطر بازي در فيلم شام آخر تنديس بهترين بازيگر هفتمين جشن خانه سينما را دريافت کرد. او در جشنواره فيلم فجر هم دوبار تا مرحله کسب سيمرغ بازيگري براي فيلمهاي "شبهای روشن" و "جایی برای زندگی"  پيش رفت. ولي هر دو بار بدشانسي آورد. يک بار به خاطر درخشش لیلا زارع و ديگر بار به خاطر ماجراي آن سالي که جشنواره تصميم گرفت بي‌مهري‌هايش را به نيکي کريمي جبران کند و سيمرغ بازيگري را به خاطر بازي در فيلم «ديوانه‌اي از قفس پريد» به وي اهدا کرد

 

يک جوان معمولي نسل سومي

 هانيه توسلي عليرغم تجربه بالايش، بازيگر جوان و آتيه‌داري است. او در 14 خرداد 56 در همدان به دنيا آمد. دو خواهر دارد که يکي از آنها روزنامه‌نگار و منتقد سينماست. در سال 78 پس از قبولي در رشته ادبيات نمايشي به تهران آمد (در همان سال بود که پدرش فوت شد) مهمترين خاطرات او مربوط به سالهايي است که براي ديدن فيلمهاي جديد مسير طولاني همدان تا تهران را طي مي‌کرد.

 

نقشهاي او آينه شخصيت يک جوان معمولي نسل سومي است. شخصيت‌هايي که همگي به نوعي با هنر و ادبيات درگيرند. البته اين جوان معمولي گاهي هم مثل ستاره شام آخر طغيان مي‌کند و دست به کارهاي عجيب و غريب مي‌زند.

 

 نشانه‌هاي تولد ستاره‌اي متفاوت

 

زمان توليد فيلم «خوابگاه دختران»خبري منتشر شد که نشان از حرفه‌اي‌بودن هانيه توسلي داشت. يکي از نقش‌هاي فيلم به او پيشنهاد شد ولي او به خاطر تعلق فيلم به ژانر وحشت و به دليل تجربه بازي در «اثيري» و ترس از کليشه‌شدن آن را نپذيرفت. پرونده حرفه‌اي هانيه توسلي سال به سال قطورتر و کامل‌تر مي‌شود. او هنوز خيلي جا براي پيشرفت دارد. از او در آينده بيشتر خواهيد شنيد.  

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 2:21 |

سيماي زني در دوردست

 
نگاهي به کارنامه بازيگري ليلا حاتمي 

 در پاييز سال 75 خبري تعجب‌برانگيز دهان به دهان بين سينمادوستان رد و بدل شد. داريوش مهرجويي نقش اصلي چهارمين فيلم زن‌محورش را به يک بازيگر تازه‌کار سپرده است.
مشخصات بازيگر مورد نظر چنين بود: «ليلاحاتمي، متولد 1351، دانش‌آموخته رشته برق و ادبيات مدرن در سوييس، بدون اخذ مدرک»
البته اين بازيگر نوظهور چندان هم ناشناخته نبود، چرا که هنردوستان او را هم به واسطه آثار درخشان پدرش مي‌شناختند هم به خاطر حضور کوتاهش در فيلم «دلشدگان» در نقش يک شاهزاده نابيناي ترک. خبر از اين جهت جذاب بود که نشاندن يک بازيگر نوپا در جايگاهي که قبلا ستاره‌هايي چون نيکي کريمي (پري، سارا) و بيتا فرهي (بانو) بر آن تکيه زده‌اند، کمي عجيب مي‌نمود.
احتمالا جذابيت‌هاي همين خبر بود که موجب شد منتقدان و تماشاگران در پانزدهمين جشنواره فيلم فجر -که همزمان با ماه رمضان شده بود- براي ديدن «ليلا»ي مهرجويي تا سحر بيدار بمانند، تا درخشش وهنرنمايي ليلا حاتمي همگان را مات و مبهوت کرده وخواب را از چشمان همه بربايد.
آن شب منتقدان، شاهد خلق يکي از پيچيده‌ترين شخصيت‌هاي سينماي ايران بودند. زن تنهايي که «جسورانه»‌رنج کشيدن را انتخاب مي‌کند. تنهايي و رنجي که در نهايت به نوعي «تغيير شناخت» و «آرامشي خردمندانه» منجر مي‌شود. انگار فقط ليلا حاتمي بود که مي‌توانست باچهره پررمز و راز و سکوت معنادارش اين معصوميت و شکنندگي و رنج‌پذيري را به تماشاگر القاء کند.
اکنون نيز پس از گذشت ده سال هر وقت نام «ليلا» مي‌آيد، در لابلاي عطر شله‌زرد و ترانه «نيلوفرانه» و صداي زنگ تلفن و نماهاي تسبيح و شمعداني، چهره حق به جانب و معصوم ليلا حاتمي است که در ذهنمان خودنمايي مي‌کند. لباس فاخر ليلا فقط براي قامت ليلا حاتمي دوخته شده بود و نام او با نام فيلم آنچنان گره خورده، که در سراسر عمر بازيگري‌اش سايه اين نقش و فيلم بر سرش سنگيني مي‌کند.
او براي بازي در فيلم «ليلا» از پانزدهمين جشنواره فيلم فجر، ديپلم افتخار گرفت. پس از «ليلا» طبيعي بود که حاتمي با پيشنهادهاي مختلف بازيگري روبرو شود. اما او دو سال از فعاليت سينمايي کنار کشيد و در اين فاصله با همبازي خود در فيلم ليلا (علي مصفا) ازدواج کرد. او چند ماه پيش در مصاحبه با سايت بي‌بي‌سي از «ليلا»‌به عنوان بهترين فيلمش ياد کرد و گفت: «من فکر مي‌کنم بهترين فيلم من ليلاست که در آن نقشم به خودم نزديکتر است. يعني جمله‌هايي که در ديالوگها وجود دارد، بيشتر از جنس جمله‌هايي است که خودم به طور معمول به کار مي‌برم».
ليلا حاتمي پس از دو سال سکوت، از بين خيل گزينه‌هاي پيش رويش، «شيدا»ي کمال تبريزي را انتخاب کرد، فيلمي که قرار بود داستاني عاشقانه را بر بسترجنگ و دفاع مقدس روايت کند.
شخصيت ساده و يک بعدي «شيدا»‌نمادي از يک عشق آسماني و فرازميني بود. پرستاري که با صداي آرامش‌بخش خود، هر شب آياتي از قرآن کريم را براي يک رزمنده مي‌خواند تا درد جانفرساي او را التيام بخشد.
در «شيدا» نقش محوري را شخصيت رزمنده (پارسا پيروزفر) ايفا مي‌کند و ليلا حاتمي تا حدودي درحاشيه قرار دارد. با اين حال او توانست با ايفاي نقش شخصيتي معصوم، صبور و آرام، بخش ديگري از توانايي‌هايش را به نمايش بگذارد.
پس از «شيدا» بود که قضيه بازيگري براي ليلا حاتمي جدي‌تر و حرفه‌اي‌تر شد. «از «شيدا» بازيگري برايم به شکل يک حرفه درآمد. «بازيگر بودن» برايم خيلي خيلي عجيب بود. زمان فيلمبرداري «ليلا» احساس مي‌کردم، در خانه خودم هستم. مثلا مي‌گفتند: ليلا بيا سر صحنه اما از شيدا به بعد «خانم حاتمي» شدم و فهميدم حالا قضيه حرفه‌اي است.»
ليلا حاتمي براي فيلم «شيدا» بار ديگر نامزد دريافت سيمرغ بازيگري شد.
بين «شيدا» تا فيلم بعدي‌اش «آب و آتش» فريدون جيراني، بازهم دو سال فاصله افتاد. (البته به جز حضور کوتاهش در «ميکس» مهرجويي و بازي در مجموعه تلويزيوني «کيف انگليسي»)
«در همان سال 78 که تقريبا دو سال از بازي در«شيدا» مي‌گذشت، 12 فيلمنامه به من پيشنهاد شد، که بسياري از آن فيلم‌ها اصلا ساخته نشدند. اغلب اين نقشها يکسان بودند. چندتايي‌شان، شکل و ساختار و محتواي درستي نداشتند. درچند تايي تنها حضور فيزيکي من مدنظر بود من مي‌خواستم اين چهره (زن معصوم) را بشکنم».
در «آب و آتش» جيراني نقش جسورانه به او پيشنهاد شد. زني خياباني که درگير يک ماجراي جنايي مي‌شود.
بسياري از بازيگران سرشناس حاضر نشدند، شخصيت «مريم مشرقي» را -که نماينده زني تباه شده و هويت‌باخته بود- بپذيرند تا اينکه ليلا حاتمي اين ريسک را پذيرفت. وي در اين فيلم در قالب پرسونايي فرو رفت که زمين تا آسمان با نقشهاي پيشينش متفاوت بود. او با کسب عنوان «بهترين بازيگر» نقش اول زن از «پنجمين جشن خانه سينما»‌پاداش اين ريسک را گرفت.
ليلا حاتمي با بازي در مجموعه «کيف انگليسي» در سال 79، به يک بازيگر کاملا شناخته شده براي مخاطبان عام و بينندگان «جعبه جادو»‌بدل گشت. اين اتفاق براي او لازم بود. چرا که عموما حافظه مردم به کيفيت و اعتبار کار متکي نيست و بيشتر به کميت و «در معرض ديد بودن»‌وابستگي دارد.
نقش‌آفريني زوج «علي مصفا» و «ليلاحاتمي»، از عوامل توجه و استقبال چشمگير مردم از اين مجموعه بود. اگرچه ليلا حاتمي از حاصل کارش دراين سريال چندان راضي نبود.
«داستان کيف انگليسي را خيلي دوست داشتم و به نظرم قوي مي‌آمد. اما نتيجه‌اش، آنطور که مي‌خواستم نشد... موقع پخش سريال، واقعا حالم بد مي‌شد و ناراحت بودم. اما آدمهايي هم بودند که مي‌گفتند دراين سريال بي‌نظير بودي و اين خود يک احساس دوگانه‌اي را درمن به وجود مي‌آورد».
ليلاحاتمي درباره نحوه پذيرفتن حضور در فيلمهاي پيشنهادي مي‌گويد: تصميم‌گيري من روي هم رفته به تلفيقي از سه پارامتر بستگي دارد: کارگردان، نقش و فيلمنامه.
ولي او پس از سال 79 در چهار فيلم بازي کرد که بعضا کارگردانهاي چندان سرشناسي نداشتند و يا محصول کار، فيلم‌هاي موفقي نشده بود. در فيلم «مرباي شيرين» مرضيه برومند در نقش شخصيتي تخت و معمولي ظاهر شد و نتوانست قابليت‌هايش را ارائه کند.
در «شاعر زباله‌ها» (محمد احمدي) با آنکه کارگردان، نخستين فيلم سينمايي خود را تجربه مي‌کرد، پيشنهاد بازي در اين فيلم را پذيرفت. او دراين فيلم نقش کوتاهي داشت و نشان داد که بيشتر از زمان حضور اين «اصالت نقش» است که برايش اهميت دارد.
بازي در فيلم «سيماي زني در دوردست» را هم مطمئنا به اين خاطر که کارگردان فيلم همسرش (علي مصفا) بوده، پذيرفته است.
«کار کردن با علي مصفا در ابتدا کمي برايم سخت بود. چون او خيلي خوب مرا مي‌شناخت و حس مي‌کردم، نقشي که بازي مي‌کنم يا به اصطلاح ادايي که سرصحنه درمي‌آورم، براي او لو رفته است و از اين خجالت مي‌کشيدم. درست مثل وقتي که آدم به مادرش دروغ مي‌گويد».
بازي در فيلم جاده‌اي «ايستگاه متروک» عليرضا رييسيان، جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره مونترال را برايش به ارمغان آورد. او پنجاهمين جايزه بين‌المللي بازيگري سينماي ايران را براي سينماي ايران کسب کرد.
در «ارتفاع پست» حاتمي‌کيا، ليلاحاتمي ديگربار در قالب زني آرام ومتين فرو رفت. او دراين فيلم نقشي فرعي داشت و بيشتر قرار بود نمايانگر تضادهاي شخصيتي همسر پرخاشگرش باشد. بارزترين تفاوت بازي حاتمي دراين فيلم «لهجه جنوبي»اش بود که توانست به خوبي از عهده اجراي آن برآيد.
«سالاد فصل» دومين تجربه حاتمي با «فريدون جيراني»‌بود. با بازي او تصوير زني از طبقه فقير و فرودست بر پرده نقش بست که قرباني افکار بلندپروازانه و زياده‌خواهي‌هايش مي‌شود.
حاتمي در «سالاد فصل» نوعي «نقش در نقش» را بازي مي‌کند. از يک طرف در کليت فيلم بامخاطب روبه رو مي‌شود. و از طرف ديگر براي دلداده دروغينش خود را در هيبت يک انسان مرفه و مدرن، جا مي‌زند. آنچه در انتهاي فيلم دوباره جلوه‌گر مي‌شود همان معصوميت و مظلوميت هميشگي «ليلا حاتمي» است.
در بررسي بازي ليلا حاتمي در فيلم «حکم» مسعود کيميايي، دو نکته را بايد مدنظر داشت. اول گنگ بودن شخصيت‌ها و ابهام در انگيزه‌هاي آنها که به باورپذير شدنشان لطمه مي‌زند و دوم تکرار قالب کليشه‌اي زن زخم خورده و بحران‌زده و مفلوک فيلمهاي کيميايي.
حاتمي در «حکم» با اين دو محدوديت روبرو بود، ولي در عين حال توانست بازي قابل قبولي ارائه دهد. تا آنجا که کيميايي او را براي بازي در فيلم بعدي‌اش «رييس» هم برگزيده است.
منتقدان به لحاظ شخصيت، «ليلا حاتمي» را شبيه «ژوليت بينوش»‌مي‌دانند، قياس بي ‌جايي هم نيست. چرا که حاتمي در فيلم «ليلا»‌همان تنهايي و مظلوميت و انزواي همتاي فرانسوي‌اش در فيلم «شکلات» را دارد و در «شيدا» احساسات خواهرانه‌اش به کنشهاي ژوليت بينونش ايفاگر نقش پرستار فيلم «بيمار انگليسي» مي‌ماند.
در اين قياس يک نکته مهم را از ياد نبريم. «ليلا حاتمي»‌در «شيدا»‌نماد عشقي ماورايي و آرماني و دست نيافتني است. از اين روست که او را شرقي‌ترين زن سينماي ايران دانسته‌اند. او آيينه شخصيتهايي است  با روحيات و احساسات لطيف شرقي ...

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 7:24 |
ماموريت غيرممکن 4 
فرض کنيد که شما يک نماينده مجلس هستيد و تا حدودي دغدغه‌هاي هنري و سينمايي هم داريد. بالاترين مقام اجرايي کشور، به شهرستان آمده و شما قرار است، نيازها و خواسته‌هاي منطقه‌تان را با او مطرح کنيد. احتمالا شما از ايشان، درخواست مي‌کنيد که براي مردم شهر، چند سالن سينما احداث کند، يا اينکه دستور بدهد، سالن‌هاي قديمي نوسازي شوند. احداث يک شهرک سينمايي، حمايت از توليد چند فيلم در منطقه مورد نظر، تقدير از هنرمندان شهر و آوردن جشنواره‌هاي سينمايي به آن منطقه، ديگر درخواست‌هايي هستند که ممکن است مطرح شوند. حالا با اين مقدمات فکر مي‌کنيد، تقاضاي سينمايي نماينده تفرش از آقاي رئيس جمهور چه بوده است؟
«يکي از منتخبان استان مرکزي، خطاب به رئيس جمهور اشاره کرد که در اتوبوس‌هاي بين‌راهي، فيلم‌هاي مناسبي پخش نمي‌شود و فيلم‌هاي جنگي که پخش مي‌شود، داراي کيفيت مناسبي نيست.
نکته بامزه‌اش اين است که گذشته از همه اين حرفها، پخش فيلم‌هاي شبکه ويديويي در اتوبوس، يک اقدام غيرقانوني است. چون اين فيلمها فقط براي نمايش خانگي در اختيار مصرف‌کنندگان قرار گرفته‌اند.

آينه عبرت
معمولا معتادها «زغال خوب» و «رفيق بد» را به عنوان عوامل معتاد شدنشان معرفي مي کنند. ولي اگر همين سوال را ازمعتادان خيابان لاله‌زار تهران بپرسيد، از مولفه جديدي به نام «سينماي دنج و تاريک» هم نام مي‌برند. براساس خبري که «ايرنا» روي تلکس فرستاده، صندلي سينماهاي خيابان لاله‌زار تهران همه روزه مهمان تکيه‌دادن، تفريح، خواب و محل دود و دم کردن سيگار معتادان است.
ظاهرا آنها خيلي هم از اين وضع راضي هستند، چون مي‌توانند با خريد يک بليت صبح تا شب را در حالت خماري در سالن بيتوته کنند. اگرچه روي شيشه‌هاي گيشه اين سينماها نوشته که از پذيرفتن افراد معتاد معذوريم، ولي ظاهرا تنها مشتري‌هاي پرو پا قرص فيلمها همين معتادها هستند و حيات اقتصادي سالن‌هاي سينما به ميزان حضور آنها بستگي دارد.

خوانندگي هم عالمي دارد
قبلا خواننده شدن، اين قدر راحت نبود. اول چند نفر به طرف مي‌گفتند که صدايت خوب است. بعد تا چند سال فرد مورد نظر، در جمع دوستانش آواز مي‌خواند. بعد جسارت به خرج مي‌داد و حوزه کارش را گسترش مي‌داد. بعد از چند سال که کمي معروف مي‌شد، اولين آلبومش را بيرون مي‌داد و در صورت موفقيت به کارش ادامه مي داد.
ولي حالا برعکس شده. کافي است شما کمي معروف شده باشيد (حالا فرقي نمي‌کند در صنف کله پزها باشد يا رشته زيبايي اندام) با اين معروف شدن، جواز ورود شما به عرصه شعر و ترانه و خوانندگي صادر شده است.
بعد از خوانندگي «نيما نکيسا»، «مهرداد ميناوند» و «پژمان جمشيدي»، چشممان به جمال «غلامرضا عنايتي» هم روشن شد. نام آلبوم او «خيانت» است و بيت اولش هم چنين است:
«از خيانت، تو چه ديدي، که دل ما‌رو شکستن، بينمون عهد و وفا‌رو، تو نبسته چه گسستي»
جالب است که يکي از همين خوانندگان تازه‌وارد، در پاسخ به اين سوال که: «شما که اطلاعات موسيقايي نداريد» گفته: «قرار است بعد از اينکه اولين آلبومم را بيرون دادم به کلاس ارگ و نت‌خواني هم بروم.» ملاحظه کرديد؟ همه چيز رو به راه است و جاي هيچ نگراني نيست. به اميد روزي که به تعداد جمعيت کشور خواننده داشته باشيم

منتشرشده در روزنامه خراسان ۷/۳/۸۴

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 7:35 |
 

يک مسير پرفراز و نشيب

مروري بر کارنامه بازيگري بهرام رادان

بهرام رادان» کارنامه بازيگري پرفراز و نشيبي دارد. کيفيت فيلمهايش مثل يک منحني سينوسي مدام در نوسان است. «شور عشق» - يعني ايستگاه شروعش- پايين‌ترين نقطه اين منحني است. ولي او پس از طي چند دوره، حالا به نقطه اوج رسيده است: «حضور در فيلمي از داريوش مهرجويي به عنوان بازيگر نقش اول.» مي‌نويسم چند دوره، چون او اين اوج و فرود را طي اين سالها، بارها و بارها پيموده و تکرار کرده است. ثمره تلاشش حضور در هفده فيلمي است که برخي از آنها از شدت پيش‌پاافتادگي و بي‌ارزشي، زبانزد هستند: «شور عشق» (نادر مقدس)، «آبي» (حميد لبخنده)، «ساقي» (محمدرضا اعلامي)، «عطش» (محمدحسين فرحبخش)، «ازدواج صورتي» (منوچهر مصيري».
اين فيلمها را که ناديده بگيريم، به آثاري برمي‌خوريم که يا کارگردانهاي مطرحي داشته‌اند و يا ثمره کار، فيلم درخشاني از آب در آمده است: «گاوخوني» (بهروز افخمي)، «گيلانه» (رخشان بني‌اعتماد)، «سربازهاي جمعه» و «حکم» (مسعود کيميايي)، «تقاطع» (ابوالحسن داوودي)، «علي سنتوري» (داريوش مهرجويي).
يادمان باشد بهرام رادان از زرشک زرين بدترين فيلم (شور عشق) به سيمرغ بلورين بهترين بازيگر (شمعي در باد) رسيده است.

* از زرشک زرين تا سيمرغ بلورين
بهرام رادان متولد هشتم ارديبهشت 1358 و دانش‌آموخته کارشناسي مديريت بازرگاني است. هنگامي که در سال 79 با «شور عشق» وارد سينما شد، بازيگري برايش فقط حکم تفريح و کنجکاوي را داشت. در اين فيلم يک بازيگر غريزي و آموزش نديده بود. مي‌گويند که در حين فيلمبرداري يکي از دوستانش نکاتي را درباره «نحوه بيان» و «حس گرفتن» به او توضيح داده است. وقتي «رادان»، همانها را تمرين و در يکي از سکانسها اجرا کرده، نادر مقدس شگفت‌زده شده و گفته: «چقدر يک‌دفعه کيفيت بازي‌ات بهتر شد.»
بهرام رادان پس از «شور عشق»، با حضور در چند فيلم گيشه‌اي ديگر («آواز قو»، «آبي»، «ساقي»)، خودش را به عنوان يک بازيگر پول‌ساز به تثبيت رساند. اما اين فيلمها، «طبع بلند» او را ارضا نمي‌کردند. او احساس مي‌کرد، دارد در حوضي شنا مي‌کند که خيلي برايش کوچک است. رادان اصلا دوست نداشت به عنوان يک «جوان زيبارو» حضوري تزئيني و دکوري در فيلمهاي صرفا تجاري داشته باشد. او از بازي در نقش جوانان عاشق‌پيشه و مرفه خسته شده بود. به همين خاطر بود که به پيشنهاد «بهروز افخمي» در سال 81 پاسخ مثبت داد و در يک فيلم خاص و متفاوت (گاوخوني) حضور پيدا کرد.

دومين شيب نزولي منحني رادان پس از همين فيلم آغاز شد. او سعي مي‌کرد، در انتخابهايش، در کنار اهميت دادن به «اصالت کارگردان» به ميزان «چهره شدن» و در «معرض ديد بودن» هم توجه کند. به همين خاطر بود که دوباره به سمت فيلمهايي روي آورد که از جنس «شور عشق» بودند. (عطش، ساقي، رز زرد) در همين سالها بود که توانست براي بازي در فيلم «آواز قو» جايزه بهترين بازيگر نقش مرد را از اولين جشنواره فيلمهاي خانوادگي اروميه دريافت کند. جايزه‌اي که آن را حفظ نکرد و به يکي از دوستانش بخشيد. او بارها اين نکته را عنوان کرده که مقصد نهايي‌اش «کسب سيمرغ» بوده است و نمي‌خواسته به چنين جوايز پيش‌پاافتاده‌اي دل‌خوش کند. سال 82، بالاخره ستاره بخت و اقبال «رادان» درخشيد و او به آرزويش رسيد.
بيست و دومين سيمرغ بازيگري بهترين نقش اول مرد بر شانه‌هاي «بهرام رادان» نشست، تا او «ستاره حرفه‌اي» و «خوش‌آتيه» سينماي ايران نام گيرد. اگرچه سيمرغ براي بازي در فيلم «شمعي در باد» بود، ولي ظاهرا، داوران او را به خاطر «پرکار بودنش» و «برآيند مثبت بازي‌هايش» برگزيده بودند. (او در آن سال با سه فيلم «گاوخوني»، «شمعي در باد» و «سربازهاي جمعه» در جشنواره حضور داشت.)

بازي در فيلمي از «مسعود کيميايي» را بايد اتفاقي مهم در کارنامه حرفه‌اي او دانست. تجربه ثابت کرده حضور جوانان تازه‌کار در فيلمهاي اين کارگردان، تاثير بسزايي در سير روند تکاملي‌شان داشته است. ظاهرا نحوه بازيگري او مورد تاييد «کيميايي» قرار گرفته بود، چون او يکبار ديگر هم براي بازي در فيلم «حکم» برگزيده شد تا دوباره پرسوناژ جوانان معترض، عصيان‌زده و سرکوب شده فيلمهاي کيميايي را تکرار کند.
رادان در ادامه راهش در سه فيلم ارزشمند («گيلانه»، «تقاطع» و «علي سنتوري») حضور يافت و نشان داد که که کارگردانها او را به عنوان يک «تکيه‌گاه مطمئن» براي کيفي‌تر شدن فيلم و يک «ستاره حرفه‌اي» براي تضمين «جذب مخاطب» پذيرفته‌اند.

* حضور شکوهمندانه در «علي سنتوري»
بهرام رادان با بازي در فيلم «علي سنتوري» (داريوش مهرجويي) تبديل به ستاره خبرساز مطبوعات شد. با اينکه فيلم هنوز مراحل توليد را مي‌گذراند، ولي صفحات نشريات پر از عکسها و خبرهايي شد که به اين فيلم مي‌پرداختند. حتما شما هم عکسهاي رادان را با گريم متفاوتش در نقش «علي سنتوري» ديده‌ايد. آنها که پشت صحنه اين پروژه را ديده‌اند، مي‌گويند فيلم حال و هواي «مهمان مامان» را دارد و فيلم باشکوهي از آب درآمده است.
«رادان» نقش يک نوازنده سنتور و خواننده را ايفا مي‌کند که به دام اعتياد گرفتار شده است. او در اين فيلم چند ترانه «محسن چاووشي» را هم لب‌خواني کرده است.
همانطور که قبلا اشاره شد، اين فيلم را بايد نقطه اوج بازيگري رادان بدانيم. چرا که مهرجويي پس از فيلمهاي «ميکس» و «مهمان مامان» دوباره به سبک و سياق فيلمهاي شخصيت‌محورش برگشته است.
در اين‌گونه فيلمهاي مهرجويي (سارا، بانو، پري، ليلا، بماني و...) بازيگر نقش اول در مرکز ثقل ماجرا قرار مي‌گيرد و فرصت استثنايي براي نشان دادن قابليت‌هايش پيدا مي‌کند.

نقشهاي غير کليشه‌اي و متنوع
کاراکترهايي که «‌رادان»، در قالب آنها فرو رفته، تقريبا" متنوع و غير تکراري‌اند. در بين فيلمهاي او همه جور نقش پيدا مي‌شود و اين موضوع ارزشهاي کارش را بيشترنمايان مي‌سازد: يک جوان دلباخته بحران‌زده ( آواز قو)، جانباز از جبهه برگشته ( گيلانه)، جوان معتاد ( شمعي در باد)، تعميرکار ماشين ( رز زرد)، جوان خلافکار بي قيد و بند ( تقاطع)، جوان متشرع روشنفکر ( رستگاري در هشت و بيست دقيقه)، نوازنده و خواننده ( علي سنتوري) و...
از تبليغ موبايل تا کارهاي خيريه
«‌رادان» را بايد جزو ستاره‌هاي حرفه‌اي و خوش‌فکر به حساب آوريم.
او خيلي سريع در مسير حرفه‌اي شدن گام برداشت و با برنامه‌اي سنجيده، حرکت رو به جلويش را حفظ کرد. او جزو اولين بازيگراني است که براي خودش، فردي را به عنوان «‌مدير برنامه‌ها» برگزيد.
اين فرد که يک روزنامه‌نگار است، هم مصاحبه‌هايش را هماهنگ مي‌کند، هم کار به روز کردن اطلاعات سايت رادان را انجام مي‌دهد، هم امور مربوط به قراردادها را تنظيم مي‌کندو...

شايد به همين خاطر است که «‌رادان» به اندازه همتايانش، گرفتار حاشيه سازيهاي نشريات زرد نشده است.
« رادان»‌را خيلي‌هايي که اهل فيلم و سينما هم نيستند، مي‌شناسند.
به اين خاطر که احتمالا" عکس بزرگش را بر روي بيلبوردها و پوسترهاي تبليغاتي يک شرکت توليدکننده موبايل ديده‌اند. خيلي‌ها او را به خاطر اين اقدام نکوهش کردند و تبديل شدن رادان به يک ‌« عنصر تبليغاتي» را در شان او ندانستند، لي پاسخ او فقط يک جمله بود: «‌اگر کار خوبي نيست، پس چرا براي اولين بار جمشيد مشايخي آن را انجام داده است؟»
رادان به موازات اين فعاليت‌ها در حال تاسيس «‌باشگاه ستارگان سينما»‌هم هست. اين باشگاه که درزير مجموعه ‌«خانه سينما»‌قرار مي‌گيرد، قرار است براي مستمندان کارهاي خيريه انجام دهد.

حکايت همچنان باقي است
در صورتي که شرايط مهيا شود، از او امسال پنج فيلم را شاهد خواهيم بود.
فيلمهاي ‌«علي سنتوري» ( داريوش مهرجويي) که احتمالا"‌پاييز اکران مي‌شود، ‌«تقاطع» ( ابوالحسن داوودي) «خون بازي» (درخشان بني‌اعتماد) و «‌ته دنيا» ( بهروز افخمي) که مراحل توليدش نيمه کاره رها شده، و فيلم کمدي «‌ليلي و مجنون» ( کاظم راست گفتار)
کارگردان ليلي و مجنون هماني است که چند سال پيش کمدي ضعيف و سبک ‌«عروس خوش قدم» را ساخت. يعني ممکن است داستان آن منحني و شيب نزولي اثر يکبار ديگر تکرار شود. ظاهرا"‌حکايت همچنان باقي است.

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 2:0 |
مرباي قوام‌نيافته؛نگاهي به فيلم «مرباي شيرين» ساخته مرضيه برومند

* 1- آنچه داستان کتاب «مرباي شيرين» را از ديگر آثار «هوشنگ مرادي‌کرماني» متمايز مي‌کند، دست زدن نويسنده به تجربه‌هاي جديدي است که طي آن، فضاها و مضامين متفاوتي خلق شده‌اند. نويسنده در اين کتاب، يک خانواده از طبقه متوسط شهري را محور داستانش قرار داده، و به قصد سازگاري با زمانه خويش طنزي امروزي را روايت کرده است. «پرهيز از نمايش فقر و بدبختي»، «دور شدن از فضاي رئاليستي و ورود به عرصه فانتزي» و «پررنگ کردن تقابل خير و شر»، از ديگر عناصري هستند که به «مرباي شيرين» طعمي ناآشنا بخشيده‌اند.
-البته قبل از «مرباي شيرين»، «چکمه» و «مهمان مامان»، تا حدودي راه را براي اين گذار هموار کرده بودند-
اينها نکاتي هستند که در هنگام بررسي مضموني فيلم «مرباي شيرين» بايد به آن توجه کرد. هر چند فيلمنامه‌نويس در خيلي از قسمتها به خط اصلي داستان وفادار نمانده، و سعي کرده آن را به سمت کميک‌تر شدن، پيچيده‌تر شدن و اجتماعي‌تر شدن سوق دهد.
* * *
* 2- فيلم «مرباي شيرين» از زاويه ديد کودکان نقبي به دنياي شلوغ و آشفته بزرگترها مي‌زند. بچه‌ها در سير تکاملي داستان مي‌فهمند جامعه‌اي که در آن زندگي مي‌کنند، آن چيزي نيست که در کتاب‌هاي درسي‌شان خوانده‌اند.
سرباز وظيفه سر به هوايي که مجرم از دستش فرار مي‌کند، سوء‌مديريت‌هايي که با تبليغات دروغين رفع و رجوع مي‌شوند، آسانسوري که خراب است و کيسه پلاستيکي که پاره مي‌شود و... همه و همه اتفاقاتي هستند که با انتظارات آرماني بچه‌ها از جامعه همخواني ندارند. اتفاقاتي که تنها براي پدر و مادرها، خيلي عادي است و البته همين تقابل و تضاد داستان را پيش مي‌برد.
* * *
* 3-از گوشه و کنايه‌هاي سياسي فيلم، نمي‌توان به سادگي گذشت.
شخصيت اول فيلم، کودک هوشمند و حق‌طلبي است که با سماجت و پيگيري، حقوق شهروندي‌اش را مطالبه مي‌کند. «فاميل سالاري در هيئت مديره»، «خرابکاري‌هاي يک آقازاده، در کارخانه»، «رشوه‌خواري بازرس»، «شگرد تبليغاتي رئيس کارخانه» گوشه‌اي از مواردي است که در خارج از دنياي اثر قابل تفسير و تاويل مي‌باشند.
توجه به فرهنگ و رفتار عامه از محورهايي است که هميشه در داستانهاي «مرادي کرماني» حضور داشته و در فيلم هم به آن اشاره مي‌شود. مثلا دقت کنيد به ماجراي احتکار مرباها و تلاش مردم براي خريدن آنها که به زودباوري و منفعت‌طلب بودن عامه مردم اشاره دارد.
* * *
* 4- مرضيه برومند، مايه‌هاي کميک داستان «مرباي شيرين» را به خوبي پرورش داده و از آنها در بيشتر لحظات فيلم، استفاده کرده است. قالب فيلم متشکل از مجموعه‌اي ترکيبي است از شوخي‌هاي متنوع، اعم از کلامي، خرابکارانه، موقعيت، شخصيت (نمکي فرهيخته و با وجداني که به تکنولوژي مي‌گويد، «فناوري»، و بين اطاعت از نفس اماره و لوامه گير کرده است) و از همه شاخص‌تر شوخي‌هايي که با منطق کارتوني (بالا رفتن نمودار فروش) در فيلم به کار رفته‌اند.
در کنار اينها مرضيه برومند -که اتفاقا کارگردان تلويزيون هم هست- به هجو رفتارهاي متظاهرانه مجريان تلويزيون و تبليغات اغراق‌آميز صدا و سيما هم مي‌پردازد (سکانس مسابقه مردان آهنين و تصوير زيرنويسي که نيمي از صفحه تلويزيون را پوشانده است)
* * *
* 5- همه موارد اشاره شده «مرباي شيرين» را تبديل به فيلمي کرده‌اند که بيشتر درباره کودکان است تا «براي کودکان».
کودکان دوست دارند با فيلمي مواجه شوند که فضاي شاد و مفرحي داشته، و روايت‌گر بازي‌گوشي‌هاي دنياي کودکانه باشد. اما بچه‌هاي «مرباي شيرين» شخصيتهاي پاستوريزه‌اي هستند که در عالم واقع چندان مابه‌ازاي بيروني ندارند. فيلمساز مي‌خواسته با يک تير دو نشان بزند و هم بچه‌ها و هم بزرگترها را، از سالن سينما راضي بيرون بفرستد. در حالي که کودکان نمي‌توانند با مفاهيم سياسي و اجتماعي فيلم مثل «جدال حق و باطل»، «حفظ سرمايه‌هاي ملي»، «حقوق مصرف‌کننده»، «نفس اماره و لوامه» و... ارتباط برقرار کنند. در برخي از لحظات فيلم، کودکان اصلا حضور ندارند و روايت به مسائل کارخانه مي‌پردازد. در خيلي از جاهايي هم که حضورشان پررنگ است، اتفاقات- حتي ازديد کودکان هم- باورپذير جلوه نمي‌کند. مثلا دقت کنيد به سکانس خيالي و فانتزي مسابقه تلويزيوني که چطور به يک کودک اجازه مي‌دهند در برنامه‌اي زنده پته کارخانه را روي آب بريزد. جالب‌تر آنکه «جلال» در برنامه‌اي که براي «تبليغ مربا» تدارک ديده شده، عليه محصول تبليغي شروع به خواندن آواز مي‌کند و همه جمعيت هم با او همخواني مي‌کنند. (به طور کلي شعرها و ترانه‌هايي که در طول فيلم، خوانده مي‌شوند، اجراي سردستي دارند وبراي کودکان جذابيت لازم را ندارند.)
* * *
* 6- در داستان اصلي «مرباي شيرين»، ماجرا با پيروزي شکوهمندانه بچه‌ها به پايان مي‌رسد و قضيه با شکسته شدن شيشه مربايي که از اول داستان روي آن تاکيد شده بود، جمع و جور مي‌شود. ولي در فيلم «مرباي شيرين» با يک پايان‌بندي سرهم‌بندي شده و عقيم مواجهيم که همه چيز را نيمه‌کاره رها مي‌کند. کودکان دوست دارند که باز شدن گره‌هاي داستاني و سرنوشت شخصيتهاي محبوبشان را شاهد باشند تا بتوانند با آنها همذات‌پنداري کنند. «مرباي شيرين» به اين خواسته منطقي بچه‌ها پاسخي نمي‌دهد و نشان مي ‌دهد که فيلمساز تحليل و پيش‌بيني درستي از رده سني مخاطبانش نداشته است.

نوشته شده در روزنامه خراسان ۱/۳/۸۵

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 3:56 |