و خدايي که دراين نزديکي است...
نگاهي به فيلم «يک تکه نان» ساخته کمال تبريزي
1-کمال تبريزي کارگرداني است که همواره سعي کرده است با حفظ دغدغه هاي مذهبي و مومنانه اش، به فيلمهاي خود رنگي از معنويت ببخشد. اگر چه به تمام فيلمهاي او مي توان از زاويه «مفاهيم ديني» نگريست، ولي دغدغه هاي معنوي او در برخي فيلمهايش، نمود بيشتري داشته است. آن سکانس از فيلم «ليلي با من است» را به ياد آوريد که صادق (پرويز پرستويي) در نهايت استيصال از پنجره به بيرون نگاه مي کند و تا چشمش به کلمه (ا...) مسجد مي خورد به ياد خدا افتاده و به آسمان نگاه مي کند.
فيلم «يک تکه نان» نيز بسط و گسترش، همين يک سکانس است، فيلمي که انسانها را به برقراري يک ارتباط قلبي و بي واسطه با خداوند دعوت مي کند. البته تبريزي سعي کرده است در کنار اين دعوت، مضاميني چون معجزه، سير و سلوک عرفاني وعوام زدگي مردم را هم دستمايه جديدترين فيلمش قرار دهد.
در «يک تکه نان» بانمايندگان دو گونه متفاوت از دينداري روبروييم. پفشاري «کربلايي کاظم» بر حفظ ظواهر و نوع کنش هايش بيانگر مشي «مصلحت انديش» او در دينورزي است. کربلايي احتمالا" نماد همان «زاهد ظاهر پرستي» است که «حافظ» بارها درباره اش سخن گفته است. دقت کنيد که چگونه از سرغرور به «قيس» نگاه مي کند و حتي به خاطر اينکه «قيس» بر کفن مادرش امضا زده او را نکوهش مي کند.
کربلايي معجزه «حافظ قرآن شدن عزيز» را باور ندارد چون خودش با مرارت «قرآن» را حفظ کرده است. ولي با اين حال کفن مادرش را آورده تا در صورت واقعي بودن ماجرا، از اين اتفاق بهره مند گردد. در سکانسي ديگر او پول موتورسوار و صاحب سوپر مارکت را کامل پرداخت نمي کند، آنهم دقيقا زماني که قرار است به سفر حج برود و مي خواهد از مردم حلاليت بطلبد. همچنين است ماجراي قهر او با برادرش و کينه اي که از اقوامش بر دل دارد.
«قيس» دقيقا در مقابل «کربلايي کاظم» قرار ميگيرد و نحوه رفتار مذهبي اش از جنس «دينداري معرفت انديش» است. سکوت و کم حرفي «قيس» نشان از آرامش دروني او دارد. او دل از تعلقات دنيوي بريده است و اهداي کفش، درآوردن لباس و رفتنش به طرف امامزاده، فقط براي «زيارت» است نه «شفا گرفتن» و «ديدن معجزات». بين نماز خواندن «قيس» و «کربلايي» زمين تا آسمان فاصله است. اجراي مناسک و آداب از طرف «قيس» معلول کمال تجربيات ديني اوست و نه علت آن. عشق الهي در درون «قيس» چنان اشتياق و جوششي پديد آورده است، که با تمام وجود به سجده مي رود و با معبودش راز و نياز مي کند. ايمان و يقين او به درجه اي رسيده که مي تواند با ماوراي اين عالم ارتباط برقرار کرده و با امور متعالي مواجهه داشته باشد، مواجهه اي که گاه تا حد مشاهده معجزه هم پيش مي رود. (بينا شدن پسر نابينا، شفاي پاي دختر، حفظ قرآن، نزول نان و عسل)
2-اگر به فيلمهاي معنوي و انديشمندانه علاقه منديد، حتما فيلم «يک تکه نان» را ببينيد. «يک تکه نان» چند لحظه و تصوير جذاب و دلنشين دارد، اگر چه اينها تضمين کننده موفقيت يک فيلم نيستند. زيرا براي خلق يک فيلم خوب، به مجموعه اي از مولفه هاي مختلف نياز است، ولي يقينا «يک تکه نان» ارزش تماشا را دارد و وجود پاره اي از ضعفها و نقايص فيلم، دليل بي ارزش بودن آن نيست.
فيلم چند سکانس تأثير گذار دارد: نخست، رفتن مردم به «برزهکوه» و غفلت از خود امامزاده و هجوم عده اي کاسبکار و منفعت طلب که مي خواهند نفع اقتصادي ببرند. دوم، ديالوگ سومين پيرمرد عارف که مي گويد: مردم مدتهاست راه امامزاده را گم کرده اند، و لقمه را دور سرشان مي چرخانند (مسيري که قيس از طريق آن به امامزاده مي رسيد، کوتاهتر است). سوم، نماز خواندن قيس که در حقيقت ترجمان بصري شعر سهراب سپهري است. «قيس» حضور لطيف خدا را در جاي جاي طبيعت احساس مي کند (و خدايي که در اين نزديکي است/ لاي اين شب بوها ،پاي آن کاج بلند).
او در هنگام نماز خواندن، خودش را جزئي از طبيعت فرض مي کند، و تمام موجودات را در حال گفتگو با خدا مي بيند (من مسلمانم/ قبله ام يک گل سرخ / جانمازم چشمه، مهرم نور/دشت سجاده من. و همين معنويت و لطافت اوست که کربلايي را به تعجب وا مي دارد (در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف/سنگ از پشت نمازم پيداست)
3- فيلمنامه «يک تکه نان» عناصر و مصالح لازم براي تبديل شدن به يک فيلم مطرح را داراست، ولي از چند جا ضربه مي خورد.
«يک تکه نان» در تعريف فضاي کلي قصه، سردرگم است. در ابتداي فيلم از چند مونتاژ موازي استفاده شده است اما تصاوير پراکنده اين بخش (دختري که پايش لنگ است، جواناني که قرار است استخدام شوند، کربلايي که قرار است «به برزه کوه» رود، اتومبيل گروهبان فتاح و سربازش، سوپرمارکتي که در آن همه چيز يافت مي شود و...) جلوي پيشرفت خط اصلي داستان را گرفته و مخاطب را خسته مي کند.
علاوه بر اين خرده روايتهاي فيلم، کارکردي ندارند و انگار فقط جهت اتلاف زمان و پرکردن لحظات،در خط اصلي قصه گنجانده شده اند.
مثلا به ماجراي پنچر شدن ماشين، که فقط رسيدن آن سه نفر به «برزه کوه» را به تأخير مي اندازد و هيچ نقش ديگري ندارد.
ماجراي برگشتن کربلايي و دوباره پشيمان شدنش نيز همين جاست که شکل مي گيرد، که البته مي توان کل آن را از داستان حذف کرد.
شايد گفته شود، تنها شدن «قيس» براي آن است که با آن دو پيرمرد عارف برخورد کند. در حالي که گنجاندن داستان فرعي پنچر شدن ماشين بدين منظور هم نمي تواند تمهيد مناسبي باشد، چرا که «قيس» پيش از اين به بهانه آب آوردن هم تنها شد و با فرشته اول برخورد کرد.
استفاده زياد از نماي دور هم به يک عادت و قرارداد نانوشته شده در فيلمهاي معناگرا از جمله «يک تکه نان» تبديل شده است، حجم لانگ شاتهايي که در اين فيلم از پيچ جاده و ماشين و گوسفندان و گاري و کوه و... مي بينيم، آنقدر زياد است که گاه براي تماشاگر آزار دهنده مي شود.
4- در «يک تکه نان» دو قطب مختلف در مقابل هم قرار مي گيرند اما نگاه تبريزي به شخصيت «کربلايي» تا حدودي مهربانانه و محافظه کارانه است. در حاليکه جنبه هاي منفي شخصيت «کربلايي»، قابليت پررنگتر شدن را داشتند. در صورتي که اين اتفاق مي افتاد، تضاد دو قطب بيشتر ميشد و اين تضاد مي توانست کشش دراماتيک داستان را بالا برده و تاثير گذاري غافلگيري کربلايي را بيشتر کند.
صحبت درباره «دلايل برخورد محافظه کارانه» فيلمساز با «کربلايي» هم بحث مفصلي است که در اين مجال نمي گنجد.


در پاييز سال 75 خبري تعجببرانگيز دهان به دهان بين سينمادوستان رد و بدل شد. داريوش مهرجويي نقش اصلي چهارمين فيلم زنمحورش را به يک بازيگر تازهکار سپرده است.