تبليغاتX
فيلم نگار

هنگامه قاضیانی :

در جشنواره رقیب سر سختی نداشتم

سیمرغ حق من بود نه گلشیفته فراهانی

گزارشي از جلسه تقدیر از هنگامه قاضیانی در مشهد


«هنگامه قاضياني» در مراسمي كه با هدف تقدير از وي در مشهد برگزار شده بود، صحبت هايش را اين گونه آغاز كرد: «جايزه اي را كه از دست دانشجويان همشهري ام مي گيرم، متفاوت ترين جايزه ام مي دانم. فكر مي كنم اگر اهل تهران بودم، تهراني ها برايم مراسم بزرگداشت نمي گرفتند. به مشهدي بودن خودم افتخار مي كنم و خيلي خوشحال و هيجان زده ام كه بين همشهريان عزيزم هستم.»

برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر زن جشنواره بيست و ششم در اين نشست صميمانه با دانشجويان دانشكده فني و مهندسي دانشگاه آزاد اسلامي مشهد، از خاطراتش در شهر مشهد گفت و اين كه چگونه مسير سيمرغ را پله پله طي كرده است. آن چه از نظرتان مي گذرد چكيده اي است از پرسش ها و پاسخ هاي مطرح شده در اين جلسه. هنگامه قاضياني با نخستين فيلمي كه در آن نقش اول را بازي كرد -«به همين سادگي»-، نخستين سيمرغ بازيگري اش را دريافت كرد.

" با توجه به اين كه ما در زمينه سينماي جشنواره اي يك دوره ركود را پشت سر گذاشتيم، موفقيت فيلم «به همين سادگي» در جشنواره مسكو، خبر خوشحال كننده اي بود. شما به عنوان بازيگري كه به تازگي از اين جشنواره بازگشته ايد، از حال و هواي آن جا و نحوه برخورد داوران با فيلم بگوييد.

"" من فكر مي كردم با توجه به شرايط سياسي و فرهنگي ايران، اين فيلم در هيچ جشنواره خارجي پذيرفته نشود. معمولا در جشنواره ها از كارگردان ها دعوت مي شود. البته من به عنوان بازيگر به اين جشنواره دعوت شدم. از اين رو احساس خوشايندي داشتم، نه اين كه خارجي ها آدم هاي خيلي مهمي باشند. پس از سال ها دوري از بازيگري در سينما، نگاه هاي از بيرون، برايم جذاب بود. جشنواره مسكو، يكي از جشنواره هاي معتبر است كه بيش از نيم قرن قدمت دارد.

اين جشنواره پنج جايزه داشت كه ما در سي امين دوره اين جشنواره، جايزه بهترين فيلم را كسب كرديم. براي فيلم «به همين سادگي»، زيرنويس فارسي تهيه كرده بودند و استقبال بي نهايت خوشايند بود. پس از اين كه برگشتيم، فهميديم اين فيلم در شش جشنواره خارجي ديگر پذيرفته شده است. من شنيدم كه اين فيلم در جشنواره كن چون نگاه اسلامي داشته، پذيرفته نشده است. اين نكته نااميدكننده اي است. چون ما به اديان ديگر احترام مي گذاريم و به يك بودايي يا مسيحي اجازه مي دهيم، فيلمش را بسازد. به نظر من اگر قرار است يك فيلم ايراني به خاطر چادر و نماز و قرآن در جشنواره اي پذيرفته نشود، همان بهتر كه در اين گونه رويدادها حضور نداشته باشد.

به هر حال من خوشحالم كه كشور باتمدني مثل روسيه، به يك فيلم ايراني جايزه داد و ما در حافظه تاريخ روسيه ثبت شديم. خانم «اولمان» كه بازيگر فيلم هاي برگمان است، در هيئت داوران از اين كه يك زن باحجاب توجه همه را جلب كرده است، قدرداني كرد. البته در فيلم، فقط قاب حجاب را نداشتيم. قاب شخصيتي هم بسته شده بود و همه چيز، محدود به يك روز مشخص مي شد.

" در درام فيلم «به همين سادگي» يك خانواده در حال فروپاشي تصوير شده است. مشكل «طاهره» چيست؛ چرا نمي تواند با همسر و فرزندانش ارتباط برقرار كند؟

"" مشكل «طاهره» پيچيده نيست چون متعلق به عصر ماست و مختص «طاهره» نيست. مربوط به زماني است كه رايانه حرف نخست را مي زند. ما در اين قصه اوج و فرود دراماتيك نداشتيم. به همين سبب به اتفاقات دروني آدم ها پرداختيم. بچه ها حق دارند به زندگي شخصي شان بپردازند، به شرطي كه به نظام خانواده لطمه نزنند. دلگيري «طاهره» يك بغض فروخفته است. ما بايد ياد بگيريم كه حرف هايمان را، از هم پنهان نكنيم. خانواده بايد كانوني باشد كه بتوانيم در آن حرف خود را بزنيم. آن وقت بغضي شكسته نمي شود و خانواده اي فرونمي پاشد. من با طلاق مخالف نيستم. در قرآن آيه اي در اين رابطه داريم كه طلاق راه گريزي است كه خدا قرار داده است. اما اين طلاق وقتي است كه تحمل زن و مرد تمام مي شود. اگر اختلافات كوچك معيار عمل قرار گيرد، همه زندگي ها بايد از هم بپاشد. «طاهره» به يك بحران سني دچار شده است و دليلي براي رفتن ازخانه ندارد.

" به نظر شما راه حل خروج از اين بحران سني چيست؟

"" من از نصيحت بدم مي آيد. نمي توانم نسخه بپيچم كه در ميانسالي چه كنيد تا دچار اين بحران نشويد. فقط مي دانم آدم هايي كه با آرزوهايشان زندگي مي كنند و جسارت بيشتري براي اين ريسك دارند، كمتر دچار اين بحران مي شوند.

" استقبال مردم از فيلم ها را چقدر رضايت بخش مي دانيد؟

"" در حال حاضر بيشتر مردم، به سينما مي روند كه وقتشان را بگذرانند. ديگر فيلم هاي درخشان و ارزشمندي چون «مسافران»، «باشو غريبه كوچك»، «سگ كشي»، «ناصرالدين شاه آكتور سينما»، «يك بار براي هميشه» و... نزد مردم خريداري ندارد. من با خانم دكتري مواجه شدم كه مي گفت: «كلاغ پر فيلم خوبي است اما «به همين سادگي» فيلمي است كه خانمي مدام بادمجان سرخ مي كند.» پس ما يك مشكل فرهنگي داريم كه مخاطبان مان بي حوصله شده اند. وقتي ما حوصله فيلم هاي عميق را نداشته باشيم، نمي توانيم ايراد بگيريم كه چرا فيلم هايي نظير «هامون» و «سگ كشي» ديگر ساخته نمي شود. ما روي زمين زندگي مي كنيم و سينما و تئاتر و كتاب، بخشي از زندگي زميني ما را تشكيل مي دهد. ما نبايد در برابر اتفاقات زندگي مان بي تفاوت باشيم، چون مسائل فرهنگي و سياسي ما با بي حوصلگي حل نمي شود.

الان همه مي گويند سينما نرويم چون به زودي «سي دي» و «دي وي دي»اش مي آيد. من به شما حق مي دهم كه از سينما دوري كنيد. چون اين سال ها ذائقه سينما تغيير كرده و شما را به تماشاگري كه در خانه فيلم ببيند، عادت داده است. به هر حال از شما مي خواهم دعا كنيد كه اين سينما، دوباره جان بگيرد و از اين رخوت دربيايد.

" درباره شباهت ها و تفاوت هاي نقش خودتان، با نقش هديه تهراني در فيلم «چهارشنبه سوري» بگوييد.

"" در فيلم «چهارشنبه سوري»، نقش «هديه تهراني» از من آسان تر بود. چون بازي هاي ميني ماليستي اش كمتر بود. فرافكني داشت و مي توانست داد و فرياد بزند. ضمن اين كه آنجا دوربين هم ثابت بود. نقش «طاهره» حركت بر لبه تيغ بود. من بايد آواي تركي را مي آموختم. آقاي ميركريمي فيلم نامه را سه ساعت در دفترشان به من دادند اما اجازه ندادند تا روز فيلم برداري، آن را كپي كنم. دوربين تمام مدت روي دوش بود و حتي يك جا هم سه پايه نداشت. نقش من كلوزآپ زياد داشت. از همه سخت تر حفظ راكورد طاهره در ٦٣روز بود، كه با تمرين سكوت و ارتباط نداشتن با خانواده ام، سعي كردم به سكوت و بغض و تنهايي «طاهره» برسم.

" قصد نداريد مثل برخي از بازيگران زن به كارگرداني روي بياوريد؟

"" اصلا نمي خواهم كارگرداني كنم، چون اين كار را در حد خودم نمي دانم. من بيشتر به تئاتر علاقه دارم. با اين كه سود اقتصادي ندارد، تئاتر را دوست دارم و با آن درگيرم. از اين شاخه به آن شاخه پريدن را نمي پسندم. البته مي  دانم در سينماي ايران، به علت محدوديت فيلم نامه و كارگردان چه مشكلاتي براي بازيگر پيش مي آيد.

«رخشان بني اعتماد» و «تهمينه ميلاني»، كارگردان هاي موفقي هستند كه هيچ كدامشان بازيگر نبوده اند. بيشتر دوست دارم نويسنده شوم. دعا كنيد كه بتوانم نويسنده شوم. اين اتفاق بالاخره مي افتد اما زمانش را نمي دانم.

" گرفتن سيمرغ تا چه اندازه بر مسير بازيگري تان تاثيرگذار بود؟

"" من پس از گرفتن سيمرغ دوباره به تئاتر برگشتم. تا پيش از بازي در «به همين سادگي»، بازي من ديده نمي شد اما پس از سيمرغ فيلم نامه هاي مختلف به سمت من سرازير شد. براي اين كه ثابت كنم جوزده سيمرغ نشده ام، همه پيشنهادهاي سينمايي را جز يكي رد كردم. از قضا پس از سيمرغ كم كارتر شدم. من هويت دارم و قرار نيست سيمرغ در شخصيت من تغيير ايجاد كند. پس از فيلم «نيلوفر» هيچ كار سينمايي را، قبول نكردم. در حال حاضر هم با «ماهايا پطروسيان» و «نگار عابدي»، مشغول تمرين تئاتر «سه خواهر» هستيم كه اقتباسي از نوشته «آنتوان چخوف» است.

                           

" چرا در كشور ما برخلاف ديگر كشورها، تئاتر مخاطب زيادي ندارد و از اين هنر استقبال نمي شود؟

"" مخاطبان جهاني تئاتر كساني هستند كه از كودكي، با خانواده شان به سالن هاي نمايش آمده اند. من ٩ ساله بودم كه جادوي تئاتر مرا جذب كرد. آن زمان، نمايش عروسكي «حسني و باغ خانوم حنا» را ديدم. ما در كل ايران يك ساختمان تئاتر به نام «تئاترشهر» داريم. در تهران خيلي ها نمي دانند اين مكان كجاست. من زماني كه از مسكو برگشتم، فهميدم تئاتر ما چقدر مهجور است. آن جا مرا به تئاتر باله بردند. قانونمندي مراسم برايم عجيب بود. قبل از نمايش همه كيف ها را بررسي مي كردند. در ايران اگر اين كار را انجام دهند، به مردم برمي خورد و هيچ كس به تئاتر نمي آيد. در آن سالن من از كودك ٩ ساله تا پيرزن ٩٠ ساله را ديدم كه محو تماشاي نمايش بودند. پسر من دانشجوي دانشگاه مشهد است و يكي از ناراحتي هايش اين است كه نمي تواند تئاتر ببيند. من كارشناس نيستم اما مي دانم يك جا يك مشكلي پيش آمده كه مخاطب تئاتر ما، اين قدر كم شده است. اما نمي دانم آن مشكل چيست.

درحاشيه:

" هنگامه قاضياني، بازيگر فيلم «به همين سادگي» گفت: من از فمينيست متنفرم. به خصوص فمينيستي كه در ايران دارد شكل مي گيرد. چون هيچ مكتب و اصولي پشتش نيست. زن ها دوست دارند شبيه مردها باشند. در صورتي كه زن بايد زن بماند.

" وي گفت: من در تئاتر از لحاظ مالي به شدت تحت فشار هستم، اما از نظر شخصيتي در امنيتم.

" قاضياني گفت: در بازيگري از اغراق بدم مي آيد.

" وي گفت: براي رسيدن به سكوت طاهره، ٨٤ روز تلفن ها را كشيدم و تا چهار، پنج ماه پس از فيلم برداري در سكوت طاهره ماندم.

" برنده سيمرغ بلورين جشنواره بيست و ششم افزود: من درجشنواره رقيب سرسختي نداشتم. چون گلشيفته فراهاني با «ديوار» و «هميشه پاي يك زن در ميان است» آمده بود نه «ميم مثل مادر». با اين حساب سيمرغ را حق خودم مي دانستم.

" يكي از دوستان دوران كودكي هنگامه قاضياني پس از سال ها او را ديد. اين دو نفر همديگر را در آغوش گرفتند و چند دقيقه اي گريستند.

" در پايان جلسه حجت الاسلام موحدي، رئيس دفتر فرهنگ اسلامي دانشكده فني و مهندسي، لوح تقديري به هنگامه قاضياني اهدا كرد. اين نشست به همت كانون سينمايي «ساند»، دفتر فرهنگ اسلامي و انجمن اسلامي دانشكده فني و مهندسي دانشگاه آزاد اسلامي مشهد برگزار شد.

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 11:5 |

از دوران نوجوانی به سه کار علاقه داشتم :

روزنامه خواندن . به روزنامه رفتن . براي روزنامه نوشتن

بعد ها فهميدم براي گذران زندگي به كاغذ بي ارزشي به نام " پول " نياز است و آدم الزاما نبايد كارهايي كه دوست دارد را انجام دهد .

بعد ديدم و شنيدم كه خيلي از همكارانم از چند تا پير زن بي سواد اين جمله را شنيده اند كه ما دختر به خبرنگار جماعت نمي دهيم .

الان كه اين ها را مي نويسم در يك اتاق تنگ و دلگير نشسته ام و ضمن تحمل سر و صداي اعصاب خرد كن ماشين ميكسر دارم محاسبات مربوط به يك ساختمان با سازه بتوني را انجام مي دهم . از آن سه كار كه دوست داشتم اولي را در ساعت استراحت كارگرها - تازه آن هم يواشكي - انجام مي دهم . دومي را تعطيل كرده ام و مطالبم را با اي ميل براي روزنامه مي فرستم . براي انجام سومي هم از ساعت خوابم زده ام تا به اصطلاح قلمم خشك نشود و نوشتن از يادم نرود .

اين بود داستان فردي كه دوست داشت روزنامه نگار شود ، اما نخواست و نتوانست به آرزويش برسد .

روز خبرنگار مبارك

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 10:55 |
بازیگر فیلم هامون ( اسد ا... یکتا) :  در حال حاضر در یک پیتزا فروشی کار می کنم

در حال حاضر مشغول به چه كاري هستيد؟

مدت كوتاهي است كه در يك پيتزافروشي مشغول به كار هستم.

" متاسفانه شنيده ام در يكي از ميدان هاي تهران بساط سيگارفروشي داشتيد اگر مي شود مي خواهم علتش را بدانم؟

- حرف شما قابل قبول و درست است من ٤ پسر و ٢ دختر دارم زندگيم نمي چرخد و نمي توانم كارگري يا كار ديگر انجام دهم به همين خاطر به شغل سيگارفروشي روي آورده ام و زماني كه در اين شغل مشغول به كار بودم مردم چه مرد و زن و چه بچه وقتي مرا مي ديدند بسيار ناراحت مي شدند و از من مي پرسيدند چرا سيگارفروشي؟ آخر شما چرا؟ اين شغل عيب نيست! ولي كار اسد الله يكتا نيست. چندين مرتبه در روزنامه با نشريات مختلف حتي تلويزيون مرا نشان دادند و با من مصاحبه كردند ولي برايم كاري انجام ندادند.

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 10:53 |

نگاهي به فيلم " ساز دهني " ساخته امير نادري به بهانه پخش از تلويزيون

 

                                 مش حسن ، قيصر و  اميرو ...

 

با ديدن " ساز دهني " يك سوال در ذهنم نقش مي بندد. چگونه است كه ديدن اين فيلم پس از 34 سال همچنان جذاب و لذت بخش است ؟ آن هم فيلمي كه واكنش صريحي است به شرايط اجتماعي زمانه خودش و از اين نظر در نگاه اول " تاريخ مصرف دار " به نظر مي رسد . فيلم درخشان " ساز دهني "  در كنار فيلم هايي چون " گاو " و " قيصر " جزو  آثاري بودند كه فصل نويني در سينماي ايران گشودند و زمينه ساز شكل گرفتن سينماي روشنفكرانه آن سال ها شدند . ساز دهني برخلاف فيلم فارسي هاي آن دوران كه قهرمانانش سرگرم " رقص " و " آواز " هستند تصويري تلخ و هشدار دهنده از يك جامعه فقير و نابسامان ارائه مي دهد . نادري بي آنكه در دام نماد پردازي هاي رايج بيافتد به طرز هنرمندانه اي با يك داستان كودكانه دغدغه هاي اجتماعي اش را بازتاب مي دهد .

 

جامعه اي كه كودكانش به واسطه يك وسيله – ساز دهني – به دو بخش تقسيم مي شوند . كودكي كه مالك ساز دهني است در جايگاهي بالاتر از بقيه قرار مي گيرد و با  فخر فروشي بر هم سن و سال هايش تسلط پيدا مي كند . فيلمنامه سازدهني آن قدر استادانه نوشه شده كه در آن يك شي نقشي فراتر از آنجه در داستان دارد ، پيدا مي كند و بدل به نمادي از ثروت و سرمايه داري  آن دوران مي شود . فيلم بر خلاف فيلم هاي آن دوران -  كه الكي خوش بودن و پذيرش فقر و بدبختي را به عنوان راه رستگاري مطرح مي كردند – زنگ خطر را به صدا در مي آورد و مسيري را نشان مي دهد كه به " مبارزه " و " انتقام " ختم مي شود نه كنار آمدن با وضع موجود ."  اميرو " ي سازدهني با آنكه قد و قامت كوچكي دارد اما  همچون" مش حسن " عصيان زده و " قيصر " خشمگين " اعتراضش را با پرتاب كردن عامل اختلاف – سازدهني – به داخل درياي پاك  نشان مي دهد .

و چه زيبا و پر معناست سكانس آخر فيلم . جايي كه " عبدولي "   وسيله تسلطش را از دست داده و ديگر حرفش خريدار ندارد . او همچون گذشته در قامت فرمانده اي قدر به سربازانش دستور حمله به  " اميرو " را صادر مي كند ، اما اين بار خودش است كه زير مشت و لگد هم سن و سال هايش له مي شود . كودكاني كه فرصتي براي عقده گشايي پيدا كرده اند و مي خواهند  مرهمي بر زخم هاي كهنه شان بگذارند .

ساز دهني علاوه بر آنكه بيانيه اي اعتراض آميز عليه فقر وفاصله طبقاتي سال هاي دهه 50 صادر مي كند ، تصويري واقع گرايانه از آداب و رسوم مردم جنوب نيز نشان مي دهد . امير نادري كه خود كودكي اش را در محله هاي فقير نشين  " آبادان " گذرانده است شناخت دقيقي از مختصات فرهنگي اقوام جنوبي دارد و از همين رو توانسته مراسم دارو خوراندن به عبدلي  و پوشش خاص مردم  آنجا را با تمام جزيياتش به زيبايي به تصوير بكشد .

حالا مي توانيم به پرسش آغازين مطلب راحت تر پاسخ دهيم . رمز ماندگاري " ساز دهني " اهميتي است كه كارگردانش براي " داستان " و " روايت " قائل شده است . داستان سر راست و يك خطي فيلم ( تلاش كودكان فقير براي دست يافتن به ساز عبدولي ) با زباني ساده و صميمي  روايت مي شود . تمامي كنش هاي كودكانه قهرمانان داستان براي مخاطب آشنا و باور پذير است .  آنجا كه " اميرو " به خاطر نداشتن پول در صف نانوايي تحقير مي شود و آنجا كه به  خاطر  سواري دادن به "عبدلي" مورد تمسخر قرار مي گيرد ، ما هم دلمان براي او مي سوزد و حسرت مي خوريم از اينكه چرا او نمي تواند به ارزوي كوچكش كه داشتن يك ساز دهني است ، برسد .

ساز دهني بدون آنكه شعار بدهد و بخواهد نمادهايش  را به رخ بكشد تصويري دردناك از جامعه اي نابهنجار ارائه مي دهد . سازدهني به عنوان ابزاري كه به گفته پدر" عبدلي " ساخت كشور ژاپن است مي تواند به عنوان نماد يك كالاي وارداتي مورد تاكيد قرار بگيرد ، اما نادري بيشتر توجهش را معطوف به  لايه اول داستان مي كند تا به بهانه پرداختن به استعاره هاي بصري مخاطبش را از دست ندهد .  بدين ترتيب فيلمساز از دل يك داستان " ژانر كودك و نوجوان " پلي مي زند به وضعيت تلخ  و غمبار  سياسي و اجتماعي و آيينه وارونه اي از آنچه حكومت داعيه اش را دارد نشانمان مي دهد .

 

 

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 6:39 |

راز آخرين شعله را خوب مي دانست

به جاي " يك هفته با سينما "

 

 

مجال بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نا منتظر

 

اين هفته هر چه سعي كردم بتوانم ستون " يك هفته با سينما  " را بنويسم ، نشد . نه من دست و دلم به نوشتن مي رفت و نه اوضاع و احوال دنياي سينما به گونه اي بود كه بشود درباره اش نوشت . وقتي نبض سينما نمي زند و بهت و  سكوت همه جا را فرا گرفته ، نوشتن درباره  بهترين ها و بدترين هاي هفته چه معنايي دارد ؟

در كوچه و پس كوچه هاي اين سينما پارچه هاي سياه آويزان كرده اند . هر جا كه سرك مي كشي  صحبت از " كوچ " است و " بغض " و " حسرت " . انگار همه جاي اين سينما را گرد مرگ پاشيده اند . تازه يادمان آمده اين حميد هامون – كه عمري را با ديالوگ ها و حركاتش زندگي كرده ايم – نام ديگري هم داشته است . نام ديگري كه اگر باورش مي كرديم ، طعم لذت بخش درك دنياي سحر آميز " "هامون" فراموشمان مي شد . همين چند سطر را هم با ترس و لرز مي نويسم . مي دانم اين جور نوشته ها مخالفان سرسختي دارد . يك عده هستند كه سريع  متهمت مي كنند به مرده پرستي . اول چند شعر پشت كاميوني تحويلت مي دهند كه  " تا که رفتیم همه یار شدند  " و " پهلوان زنده را عشق است " و  بعد با قيافه اي حق به جانب مي پرسند : چرا در زمان حياتش قدرش را ندانستيد و پس از مرگش يادتان آمد كه بايد برايش مرثيه سرايي كنيد .

اين جايش را قبول ندارم . واقعا دوستداران " خسرو "  چه بايد مي كرده اند كه نكردند ؟ براي يك هنرمند چه نعمتي از اين بالاتر كه طرفدارانش  فيلم هايش را عاشقانه دوست داشته اند – و دارند -  ، با هر نقشش دنياي جديدي را تجربه كرده اند و از هر رفتارش نكته اي جديد آموخته اند  . و مگر يك بازيگر  و فيلم هايش قرار  است  چند بار و چند بار تحسين شوند كه اسمش را بشود گذاشت " قدر شناسي در زمان حيات "

براي يك بازيگر چه افتخاري از اين بالاتر كه بعد از دهها سال عده اي با عنوان " هامون باز ها " دور هم جمع مي شوند و  با مرور خاطرات قديمي فيلم تازه اي به همين نام شكل مي دهند .

و آنها كه با انصاف باشند خوب مي فهمند كه دل نوشته هاي دوستداران " شكيبايي " از سر تظاهر و تعارف نيست . اصلا وقتي خودش ديگر در ميان ما نيست  ديگر " رياكاري " و چاپلوسي به چه كار مي آيد ؟ دوستداران شكيبايي همان هايي هستند  كه " اصالت " و " صداقت " را از خودش آموخته اند . از آن ديالوگ معروفش . آنجا كه  مجنون وار در چشمان" مهشيد " خيره مي شود و مي گويد : تو میخوای من اونی باشم که واقعا تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم . ...

 

قطار مي رود ، تو مي روي ، تمام ايستگاه مي رود

 

گفتم كه درس هاي زيادي از " خسرو " آموخته ايم . با صداي گرمش مهرباني هايش را به گونه اي متجلي مي كرد كه هميشه در ذهنمان نقش مي بست . و به همين خاطر است كه پس از گذشت چندين سال از " خانه سبزش " هنوز در يادمان مانده است كه " خونه جاييه كه هيچ كس حق نداره غمي رو به تنهايي تحمل كنه " تقاضاي محترمانه اش از " عاطفه "  را فراموش نمي كنيم كه مي گفت " هر كاري مي خواي بكني ، بكن . ولي قهر نكن " . و آموختيم كه مي شود دو نفر قهر باشند اما با هم حرف بزنند .

" دلشوره هاي پنهان " هامون را لمس  كرديم و دريافتيم كه اين همه نگراني و سرگرداني از كجا مي آيد . به قول خودش مي خواست به عمق ايمان " ابراهيم " پي ببرد  . و فهميديم كه زندگي بدون " عشق " و " ايمان " مي شود همان لجنزاري  كه " هامون " هر روز در آن دست و پا مي زد .

اين نقش ها بدون " شكيبايي " اين قدر باشكوه و خاطره انگيز نمي شدند . اصلا تصور اينكه كس ديگري بتواند اين نقش ها را به اين ظرافت  بازي كند ، امكان پذير نيست . او بخشي از روحش را در هر يك از اين نقش ها مي دميد و از اين راه به آن ها جان مي بخشيد .

 

 

    خداحافظ اي شعر شب هاي روشن

 

تابستان سال گذشته براي بازي در فيلم " شب " ( صدر عاملي ) به مشهد آمده بود . مي گفت : آرزو داشتم بعد از فيلم " كيميا " يك بار ديگر هم افتخار بازي در فيلمي مر بوط به " مشهد " و " امام رضا (ع)  را پيدا كنم . در " كيميا " يكي از حسي ترين لحظات بازي اش زماني است كه به گنبد طلايي  " امام مهرباني ها " چشم دوخته و براي رهايي از بحراني كه در آن گرفتار شده ، دعا مي كند . او با " شب " به آرزويش رسيد . اگر در " كيميا " فقط چند سكانس مربوط به حرم امام رضا ( ع) مي شد ، شب فيلمي بود كه تمام لحظاتش حال و هوايي معنوي  و مذهبي داشت . و او نقش مدير يك زائر سرا را چقدر دلنشين بازي كرد . همه مي ديدند كه در پشت صحنه از درد به خود مي پيچد ، اما به محض روشن شدن دوربين دوباره مي شد همان " خسرو شكيبايي " قبراق و سرحال و آماده . زماني كه در آن حال ديدمش به ياد فيلم " ميكس " افتادم . آن جا كه عوامل گروه توليد فيلم از فرط خستگي پخش زمين شده بودند و او بيدار مانده بود تا هر جور شده فيلمش را به جشنوره برساند . او هميشه بيش از توقع و انتظار كارگردان براي نقش هايش خرج مي كرد . اين گونه بود كه حتي آخرين نقش آفريني هايش نيز درخشان و ماندگار از آب در آمدند . خسرو شكيبايي راز منور آخرين و كشيده ترين شعله را خوب مي دانست . هفت روز گذشت از لحظه تلخي كه " خسرو " به آسمان ها پركشيد و به خواب شيرين فرو رفت . روحش شاد و خانه اش سبز باد .

 

 

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 9:0 |